باورم بود ودلم خوش  ،

که حقیقت پشت ابروی توپنهان شده است.

پشت آن خرمن زرفام بلوند

که مرا سایه ی چشمان تر است

وحقیقت، خودچشمان توبود

 که به من می خندید

ومرامی فهمید...

ازهمان لحظه که ازچشمه  ی چشمان تو نوشید نگاهم گل ناز

گیسوان توپریشان شد واندیشه من شهرنیاز

زلف برباد ده اکنون و بده بربادم

بی گمان هیچ کجاهم نرسد فریادم

قاضی شهرمن اینجا فکر گندمزار است

نکند بادبرد،خوشه ی گندم به شمال

یابه سمنان شاید ؟ به کویر دل حسرت باران

آری  اندوه من از راز پریشانی گیسوی تو نیست

من به این جنگل انبوه تو عادت دارم.

ترسم از سوختن تک تک این جنگل باران زده است.

به همان داس که گندم ببرید از سرسفره ی دهقان جنوب

خشک بنمود دوهامون که معطر میکرد

کوله بار ان کشاورزبه عطر علف گوساله.

آبشاری که کنون می بارد

موج گیسوی تو درباران است.

و سرم  سودایی، غرق دریای خیال

قایقی چند زاندیشه نیاز است کنون

تا زگرداب سر زلف تو برخیزم باز

به هزاران بوسه سرهرچرخش موی

می شود آیا باز، سفر جاویدی  گل مهتابی اندیشه تورا پیماید؟

وتکاپوی من دلشده را تازه کند

بانگاهی که فروغش بنماید مهتاب

بگشاید همه ی قفل فروبسته زخواب

ابرها راگوید گریه آغازکنند

ودگربار خروشان شود از گریه ی آنان سیلاب

بگشایی لب وفریادکشی ،دادزنی ،دلجورا

دل دیوانه کجا رفته دل خسته ی بیداد و دغل

بازکن پنجره را ،باران  شد.

زیرباران، تافریبایی ماه منتظرت می مانم

تابیایی و به شوق باران ، ماه هم شاهد میدان باشد

وبشوییم همه اندوه سترگ  سالهای ناهشیواری محض

روزگار خامی و کالی وناپختگی وبی رحمی

چشم رابگشاییم زیر باران باید

ودگربار طهارت بنماییم به باران، شاید

غسل تعمیدی چند؟

تاغبار سده ها پاک شود، مردم چشم .

 وتفکر بشودناب زباران خرد.

هیچکس نقش تورا ، چهره، بربوم نکرد.

که توتکخال سواران ره توشه واندیشه شدی...

آسمان آبی  آبی

 وکبوتر بال بگشوده به پرواز سپید

سبزه زار ان میهمان گل زیبای شقایق شده است

وگل سرخ به غمازی آیینه تورامنتظر است.

بی گمان باران باز

گریه میگیرد زابر

وفرومی بارد، اشک مهتاب، دربیشه ی خواب

خواب  سرچشمه ی رویای فرادست شب است

که امید فرداست و گذارفلق از همهمه ی تاریکی است.

به شکوفایی خورشید رخ ازمشرق جان

وسکوتش همه گنجینه ی راز

لذت خلسه ی خواب و  غنودن درآغوش نگار

صبح صادق بزداید ازیاد

وفراموش کنی موهبت شبنم را

که غنوده است به گلبرگ گل سرخ نیاز.

هیچ دانی تو گل پروازی

به شب قصه من سربازی

وشبانگاه تورامی خواند

مرغ حق را به حقیقت بنمایی پرواز.

ودر این پاییزان برگ حسرت زدرختان بربایی بی گزند

تادگربار بهاران آید

رودهاباز به جریان آید

آب گیرد به زلالی خزر

باز دریاچه ی زیبای  ارومیه  ی زر.

گل لبخندبروید ازجان

سرهرسفره پرازنعمت نان

همه زیبایی و سرسبزی وشادی روید

وبشرباز همان مهر ومحبت  به رهایی جوید.

من یقین میدانم...

به نگاه رخ مهتابی وچشمان غزلخوان توسوگند ،

که من میدانم ...

 نسل آینده گذر از همه غوغابکند.

وخرد محور اندیشه ی نوبنیادش.

ه.ک.دلجو 24/آبان/ 95