به نام پروردگار دانا ٬ توانا ومهربان
دیرگاهی است حنجره نیکوسرای طلاییت
سروش شروه های عشق رادرژرفای وجودمان زمزمه می کند دریای مهر جوشانت را سرازیر
جانهایمان کرده ای وسخن دل می سرایی که این چنین بر دلها نشسته است دوستت داریم ای
مهربان نیک اندیش نیک رفتار.....تو ای عزیز
ترنم ترانه های سازندگیت ساز زندگیمان راکوک کرده و سراسر تازگی آفریده است
ونیکنامیت راپرنده های آسمان عشق همواره به آوای بلند سروده اند. همیشه بااندوه آهنگهایت از درون گریسته ایم هنگامی که از کار
و تلاش عشق وحسرت واز دین ووطن می
سرایی...به خود میبالیم ازاین هنر واین شهریارهنرمند محبت پیشه شیر دل پولادپای امیدوار ایرانسرا ی جهان اندیش...همواره در پی سرایش چکامه ای برای
تو بوده ام اکنون کوتاه چامه گونهایی
سروده ام که ایکاش فرصت خواندن از گلوی نازنین تورا می یافتند تا همه پارسی گویان
وبویژه گرامیان هموطن دراحساس من بایاری تو شریک شوند . ..
خدایا همه نیکنامان به نام تواند
همه تشنگان گردجام تواند
خدایا مرا نام نیکو نما
جهان راسراسر به یکسو نما
همان سوی نیکویی وراستی همان
دوری از کژی وکاستی
همانسان که گفتی به روزنخست اشا را به پیغمبرت زردهشت
واینک چامه بلندبه سبک نو اگر رخصت دهی با هم این اوای دل را به واپسین خنیاگر سروش
محبت -عشق وراستی بزرگ پادشاه عدل وداد سوشیانت پیروزگر ونخستین
نگارشگر حقوق بشر پادشاه مهر وخرد کوروش کبیر
وبزرگ معمار ایران نوین رضا شاه
کبیر هدیه نماییم .
من به اندازه یک تنهایی
تنهایم
من به اندازه یک دلتنگی
دلتنگم
من به اندازه یک فلفل
تفتیده داغ
من به اندازه گنجشک
سرمزرعه مهرووفا تنهایم
من از این واژه پر شورش دل
که ازآن جزغم واندوه
وپریشانی ودرد
عایدی نیست بشررا به یقین بیزارم
گرچه با سوزش دل بیدارم
یاکه در دلشدگی باهمه
شبزدگی هشیارم
من به همدوشی یک یار به
دهلیز زمان خواهم زد
خواهم آورد به تاریکی
اهریمن بدکیش فروغ جاوید
برکویر دل غمبار غبارآلوده
بذر شیرین محبت کارم
خواهم افکند به جریان زغروبی
پر سیمین سیمرغ
چشمه سار سخن کیش اشایی اهورا به بلندای سپید سبلان تابه دشت خورشید
تا فراسوی خزر واز آنجا به
فرودست جنوب
چه بگویم شاید تا
سراپرده آن دیوسپید...
بال بگشا بسرای ازلب نی آمدن هد هد شیرین گفتار
زیرا من...
زورقی ساخته ام بادبانی
دارد به بلندای سپهر
خواهم انداخت به شهنامه
فرزانه توس
گوهرین واژه عرفان گل نیلوفر حکمت چینم.
کاوه رایادکنم...
در فراسوی زمان یاری از
رستم پیل افکن زابل گیرم.
یاد رویین تن اسفند به
هفتم خوانش
گذری بر لب حوض زرتشت
نایی از حنجره پاک سپیتمان
بزرگ
سبدی عاطفه انبانی مهر
یاریم کن به شتاب با هم
این زورق بشکسته به ساحل ببریم.
تا من این نغمه دگر
نسرایم.
من به همراه نسیمی یک صبح
هجرتی خواهم کرد
به دیاری که درآنجا سخن
ازفاصله نیست
صحبت ازنزدیکی است
سخن ازکوچ مصفای دل
ازتاریکی است ...
من به همراه تویکپارچه کوچیم از این ما ومنی
همصدا درگذرازمزرعه سبزسکوت
گذراز هیمه اوهام وخیال
نظری برسبد خالی وسیمای پراندوه زمان اندازیم.
بذر نیلوفرزیبای خرد ازسفرخاطره بربستر دریا فکنیم.
نغمه ای سازکنیم ازدل موسیقی عرفان وخرد
باهم آغازکنیم غسل تعمید مسیحا نفس مرغ سحر
بشتابیم به پالایش هردیده به اشک سحری
وبه بالافکنیم دامن
همت و ازکوچه رندی گذریم.
به سراپرده مهر پدری چنگ زنیم وبه آغوش سپیدمادر
آریوبرزنوار دل پرازمهر
اهورا و وطن‘ سینه آکنده به کین خواهی پرواز پدر
رو به سوی سیمرغ ...وفریدون زمان
چون هنوز آوای هدهد ازپس قاف این بلندین قله افسانه می آید
نگاه حسرت آلودش غروبی درفراسوی پرسیمرغ می پوید...واما من...
تورا می خوانم ومی گویمت هردم
بزن دستان پیوندت به دستانم گره تا گل برافشانیم ‘گریبان چاک وطرحی
نو دراندازیم.
توای اکسیژن ای اکسیر جان افزا
بیا درآتش هیدروژن جانم چوققنوس روشنی افروز وناگه ازمیان برخیز
زبالا بنگراین آب گوارا را
که از سوز من وتو جاری اندر کوهساران شد
خرامان سوی
دشت تشنه و نیزار خشکیده‘به دیواربلند نامرادیهای یاران شد.
به نرمی پا به پای پرتو رخشان خورشید جهان افروز
فروغ فرخ تابنده بر مهر اهورا شد.
به جنگل شد به دریا شد
هم اینجا شد هم آنجا شد همه خاک اهورا شد...
بازمی گویمت ای یار به آواز بلند پرواز
مهربان بودی وفارغ ز جهان بودی وهم نام ونشان
نگران بودی وسنگین وگران بودی وازنسل خزان
چون چنین بودی وبامن بودی٬ سفر دیر مغان کرد دلم‘گذر
از هردوجهان کرد دلم.
خاک پاک پای آریوبرزن ٬سورنا٬
رستم فرخزاد‘بابک خرمدین وهزاران دلاورگمنام و پادشاه خردمندوطن –دلجو ایرانی